تبليغاتX
تصویر و کلام
عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی

 

« بسيج ، مدرسه عشق است و حسین ، آموزگار آن »

این جمله را میرحسین موسوی در سال های جنگ و فداکاری برای وطن ، درباره ی بسیج گفت . آن روزها ، امامی داشتیم که سنگ صبور و عامل اتحاد و نیروی مردم بود .

بسیج در آن روزها ، نیروی مردمی و بدون چشمداشت و پیشمرگ وطن بود .

جمله ی زیبایی از امام در همان دوران باقی مانده است که گفت « خون دلي كه پدر پير شما از مقدس نماها خورد ، از اغنيا نخورد » .

یاد امام و جنگ و اتحاد ملی و فداکاری و مهربانی و گذشت و صداقت و دینداری به خیر .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:25  توسط کامران شریفی | 

 

حالم از این رسانه ی میلی و دروغگو به هم می خورد . این روزها ، هنگام دیدن تلویزیون ، فقط واژه ی " لجن " در ذهنم می چرخد . آخر چگونه می شود که یک رسانه ، بتواند به این راحتی دروغ بگوید و یا قسمتی از حقیقت را نشان بدهد ؟ رسانه یی که کتک خوردن یک به اصطلاح بسیجی را با آب و تاب نشان می دهد ، چرا مثلا سه دقیقه قبل از آن را نشان نمی دهد ، که عده یی لباس شخصی با هویت مشکوک ـ به نام مقدس بسیجی ـ به جان مردم ساکت می افتند ؟ این رسانه ی حکومتی که مرتب با آدم های عشق مصاحبه ، گفت و گو می کند و از زبان آن ها ، همه چیز را محکوم می کند ( ! ) ، چرا به این خبر اشاره نمی کند که نیروهای بی رحم ضد شورش ، ساعت 2 بامداد دوشنبه ی پیش ، تمام شیشه های ماشین ها و پنجره های محله ی ما و خیلی محله های دیگر را خرد کردند و " هل من مبارز ؟ " می گفتند ؟ این ها که مرتب به میرحسین طعنه می زنند که مردم را تشویق به شورش می کند و هر لحظه یک کارشناس می آورند که به مردم توضیح بدهد که در انتخابات تقلب نشده ، چرا به مهندس اجازه نمی دهند بیاید و حرف دلش را بزند ؟ چرا ... ؟

 

از این لحظه تا اطلاع ثانوی ، دیدن این رسانه را تحریم می کنم . لا اقل کمتر احساس توهین و تحقیر می کنم . شما هم چنین کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:45  توسط کامران شریفی | 

 

همیشه از خانم بهمن شهری بیست می گرفتم ، منهای یک یک بار که در املاء ، حرفی را از قلم انداختم و نوزده شدم .

خانم کرمی خیلی آرام بود و دیدن چهره ی مهربانش ، اصطراب آدم را از بین می برد .

خانم طاهری در میانه ی سال ، معلم مان شد . معلم اول سال مان زایمان کرد و به مرخصی رفت .

آقای آذیش که در سال قبل ، معلم سعید بود ، حالا معلم ما شده بود . یاد کلاس های گروه سرود به خیر . تکخوان گروه بودم .

در کلاس پنجم باز هم ، معلم سال گذشته ی سعید ، معلم من شد . آقای امجدیان در هنگام فوتبال ، شوت های سنگینی داشت . هیچ دروازه بانی نمی توانست ضربه ی توپش را بگیرد . اما من توانستم . توپش که به سمتم آمد ، دستم را جلو صورتم گرفتم تا به من نخورد . توپ به من خورد و داخل گل نرفت . اما مچ دستم تا دو هفته درد می کرد !

آقای ادبی معلم ادبیات بود . خدا رحمتش کند . در کلاس او ، انشاء نوشتن را یاد گرفتم . تا پیش از آن ، زحمت نوشتن انشاهایم را زن داداش یا خواهرم می کشیدند !

سلام آقای سلامی . این جمله ی بامزه و همیشگی ما بود ، وقتی که معلم جغرافیا را می دیدیم .

آقای فخاری ؛ معلم ریاضی ، خیلی مهربان و محترم و مؤدب بود .

آقای زرشکی ، دینی درس مان می داد .

در هنرستان ، تاریخ هنر را از آقای بهزادی یاد گرفتم . خدا بیامرزدش .

آقای بهرامی خیلی می فهمید . اما چندان حوصله ی آموزش نداشت .

آقای غلامی در زمان بازی والیبال ، آن قدر غر می زد که هیچ کس حاضر نمی شد در تیم او حاضر باشد .

با استادان طراحی و انگلیسی حال نکردم . به همین دلیل ، هنوز که هنوز است ، در این دو درس ، ضعیف هستم .

حضور در کلاس فرزاد پرواز ، محمدرضا ذبیح الله زاده ، امیر مسعود حلاج ، حسین نوروزی ، محمد گل صفت ، کامبیز مهرجو ،‌ عبدالله جواری ، اردشیر اکبری ، آقای غلامی ، ابوالقاسم خلج ، آقای پژمان ، محمدرضا نادری ، آقای احمدی نژاد ( ربطی به آقای احمدی نژاد کنونی ندارد ! ) آقای کزازی ، مهرداد نوری ، سیروس کوهستانی ، آقای تابعی و منصور کیانی را هم تجربه کردم .

در دانشگاه تهران ، به اندازه ی فهم و استعدادم  از جلال شباهنگی ، محمد ستاری ، مجتبی آقایی ، مهرداد نجم آبادی ، مهران مهاجر ، جهانگیر چراغی ، حسن دزواره ، جابر عناصری ، غلامعلی حاتم ، محمود معالج ، سیمون آیوازیان ، ناصر نقویان ( همین آقای روحانی که در تلویزیون حرف می زند ) ، داوود صادق سا ، محمد ذوالریاستین ( خدا رحمتش کند ) و حسن امتیازی یاد گرفتم . در کلاس های مرتضی ممیز خدا بیامرز ، سید محمد احصایی ، حسین گنجینه ، سید محمد فدوی ، طاهر شیخ الحکماء ، آقای دارش ، صداقت جباری ، یحیی دهقانپور ، سعید کشن فلاح ، تاجبخش فناییان ، مهین میهن و نیلوفر معترف به صورت قاچاقی نشستم و از آن ها هم چیزهایی یاد گرفتم . دو ساعت هم در کلاس خصوصی هانیبال الخاص ، طراحی یاد گرفتم . لذت حضور در کلاس های شباهنگی و ممیز را هرگز از یاد نمی برم . در همین دوره ی تحصیلی بود که تأثیر گذار ترین معلم زندگی ام ؛ آقا مرتضی را از دست دادم . خداوند برادرم را رحمت کند .

در دانشگاه هنر ، هیچ وقت لذت تحصیل را مزمزه نکردم ، مگر در کلاس فارسی سید حسن شهرستانی و گرافیک علی رشیدی و ابراهیم حقیقی . کامران افشار مهاجر ، محمد ضیمران ، مصطفی اوجی پور ،‌ هادی ندیمی و خانم ( اسمش رو نبر )‌ هم درس های زیادی به من دادند ؛ همه جوره ، هم درس خوب ، هم درس بد .

همه ی این معلمان به من درس دادند . یکی درس زندگی ، یکی درس فنی ، یکی درس معلمی ، یکی هم درس اخلاق . بعضی ها هم که تعدادشان خیلی کم بود ، به من یاد دادند که مثل آن ها نباشم ، تا بتوانم در دل شاگردانم جا داشته باشم و پشت سرم به من بد و بیراه نگویند !

یک روز گذشته از روز معلم ، اعلام می کنم که همه ی آن ها در فکر من جای دارند ؛ بیشتر آن ها به نیکی ، آن یکی دو نفر هم به زشتی . روز معلم مبارک .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط کامران شریفی | 

 

پس از عبور از 34 بازی ، استقلال تهران قهرمان جام خلیج فارس شد . مبارکش باشد . انشاءالله در جام حذفی هم پرسپولیس به قهرمانی برسد . به نظرم می آید که با توجه به فشارهای فراوانی که بر روی این دو تیم وجود دارد ، قهرمانی آن ها در شرایط دشوارتری به دست می آید . از یک سو ، فشار طرفداران را دارند . فقط کافی است که در یک بازی ، کمی بی حال بازی کنند . آن وقت ، همان جمعیت هوادار ، تبدیل به اهرم فشار می شوند و تمرکز تیم را به هم می ریزند . اما وقتی که ذوب آهن مدعی قهرمانی در خانه اش ، از ابومسلم ، سه گل می خورد ، آب از آب تکان نمی خورد ! از سوی دیگر ، رسانه ها برای به دست آوردن و نگه داشتن مخاطب ، کوچک ترین اتفاقات این دو تیم را بزرگ و تیتر می کنند تا فروش بیشتری داشته باشند . فقط کافی است که بازیکنی در زمان تمرین ، به همبازی خود اعتراض کند که چرا به او پاس نداده است . " کتک کاری " تیتر یک فردای همه ی مطبوعات می شود !

از طرف دیگر ،‌ مقامات دولتی فراوانی هستند که برای مطرح شدن و به دست آوردن شهرت ، به عضویت هیأت مدیره ی این دو تیم در می آیند و معمولا به جای برداشتن بار ، باری می شوند بر دوش آن ها .

گرفتاری دیگر این دو ، بی صاحب بودن آن هاست . هیچ کس زیر بار سرپرستی این دو نمی رود . همه فقط به فکر دوشیدن این دو هستند . در کجای دنیا ، دو تیم بزرگ و پر افتخار یک کشور ، ورزشگاه اختصاصی و یا زمین تمرین ندارند ؟

دلایل فراوان دیگری وجود دارد که حکم به مظلومیت این دو بدهند . اما از حوصله ی این مطلب خارج است . به همین دلایل ، هر گاه یکی از این دو ، به قهرمانی می رسند ، من خوشحال تر می شوم . حساب کنید اگر به جای استقلال ، ذوب آهن قهرمان می شد ، می توانست دل چند نفر را شاد کند ؟ آیا بیش تر از بیست هزار نفر ؟ !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:41  توسط کامران شریفی | 

سلام سبزه جان .

آخر این چه قیافه یی است که برای خودت درست کرده یی ؟ مگر من چند روز رهایت کرده بودم ؟ فقط یک هفته نبودم . نمی شد خودت به سلمانی بروی ؟ نمی توانستی یک شانه یی به موهایت بکشی ؟

 

ولی خودمانیم . موهایت مثل جناب انیشتین شده . لابد ایشان هم یک هفته دور از خانواده اش در خانه مانده است !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:52  توسط کامران شریفی | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:10  توسط کامران شریفی | 

 

وقتی که راه می روی ،‌

مراقب باش که برف ، تنهایی ات را لو ندهد ! !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:6  توسط کامران شریفی | 

 

" هر جوری می خوای گریه کنی ،‌ گریه کن .

خدا فرمود : " عزراییل ! برو این بدن رو قبض روح کن " .

اومد کنار بدن ، نشست .

گفت : " چرا شروع نمی کنی ؟ "

عرض کرد : " خدایا ! از کجای این بدن شروع کنم ؟ "

فرمود : " از سرش " .

گفت : " سر این بدن زخم داره . چشمش زخمه . دهنش ... "

قربون پیشانی شکسته ت آقا جونم . آب بدم بابا ؟ !

دید تمام بدن زخمه .

نشست کنار ، عزراییل .

گفت : " من نمی تونم " .

خدا فرمود : " بیا کنار . این بدن ، تنها بدنی یه که خودم باید قبض روح کنم " .

آیه اومد . صدای قرآن بلند شد .

بسم الله الرحمن الرحیم . یا ایتها النفس المطمئنه ! ارجعی الی ربک ...

حسین ... حسین ... "

.

عزراییل از خدا می پرسد که جان این بنده را چگونه بگیرد . خدا هم برایش مشخص می کند . عزراییل از گرفتن آن جان سر باز می زند . خدا هم تصمیم می گیرد خودش این کار را به عهده بگیرد . وقتی خدا دست به کار می شود ، نزدیک به پنجاه سال پس از درگذشت پیامبر ، آیه می آید !

این ، متن یکی از نوحه های آقای کریمی ؛ یکی از روضه خوان های معروف است . این ها به خاطر به گریه انداختن مردم ، هر دروغی را به خدا و پیامبر و امامانش می چسبانند . این را نوشتم که بگویم در این روزها و شب ها ، قدری به متن روضه ها دقت کنید . ببینید چه قدر پرت و پلا می گویند !

این که از قدیم گفته اند حسین مظلوم ، در این روزها معنایش مشخص تر شده است . به نام دین ، سر دین را می بُرند . متاسفم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:11  توسط کامران شریفی | 

 

1 - در نیمه‌ی دوم سال 1365 ، بمباران شهرها به اوج خود رسیده بود . به اندازه‌یی که دیگر آژیر سفید زده نمی‌شد . همیشه در وضعیت احتیاط بودیم ؛ یعنی آژیر زرد . عراق برای‌مان جنگ روانی هم راه انداخته بود . هواپیماها فقط روزهای یکشنبه ، کرمانشاه را بمباران می‌کردند . ما هم در این روز از هفته ، می‌دانستیم که سهمیه‌ی بمب داریم ! عادی‌ترین بمباران ، مربوط به پالایشگاه نفت بود . روز یکشنبه 28 آذر 1365 هم روزی از همان روزها بود . ظهر بود . داشتم به سمت مدرسه ی راهنمایی شهید بهمن محمدی می رفتم ، که صدای آژیر خطر از بلندگوهای هوانیروز پخش شد . اولش گفتم : " بی‌خیال ! از این آژیرها ، زیاد می‌زنند . این هم مانند دفعات پیش است " . چند قدم دیگر که جلو رفتم ، یاد یکشنبه‌ها افتادم و بی‌خیال مدرسه شدم . لحظاتی بعد ، صدای انفجارهای فراوان ، خبر از حادثه‌یی تلخ می داد . وقتی پس از پایان بمباران به مناطق بمباران‌شده رفتیم ، دیدم بله . حدسم درست بود ؛ میدان وزیری را بمباران خوشه‌یی کرده بودند . آن جا بود که معنای جوی خون را فهمیدم . . .

.

اما عراقی ها نامردی کردند و بر خلاف قرار و مدارشان ( ! ! ) روز سه‌شنبه 30 آذر 1365 هم بمباران دیگری را ترتیب دادند . خدا لعنت‌شان کند . پناهگاه پارک شیرین را زدند . زن و بچه‌ی مردم در قرمزی خون خود غلطیدند و قرمزی هندوانه‌های آن شب را ندیدند !

.

2 – چند سال پیش ، قرار بود که به کارگردانی سید سعید قاسمی ، مجموعه برنامه‌یی ساخته شود به نام " وضعیت قرمز " . این برنامه اختصاص داشت به یادآوری خاطرات بمباران شهر . می‌رفتیم و با بازماندگان جان‌باختگان جنگ شهرها گفت و گو می‌کردیم . در یکی از این برنامه‌ها ، به خانه‌ی مردی رفتیم که همسرش را در پناهگاه پارک شیرین از دست داده بود . از همسر بعدی خود ، صاحب چند فرزند شده بود . اما هنوز قسمتی از دیوار خانه‌اش را به تصاویر همسر از دست‌رفته‌اش اختصاص داده بود . در حالی که همسرش در نزدیکی‌اش ایستاده بود ، شروع کرد به توصیف لحظه‌ی جان باختن همسر سابق و نیز فرزندش در داخل پناهگاه . در میانه‌ی مصاحبه ، مانند سیل اشک می‌ریخت . همه‌ی ما هم در حال اشک ریختن بودیم . اشک‌هایش ـ هنوز که هنوز است ـ در ذهنم مانده است .

.

حالا هر وقت به شب یلدا می‌رسم ، اول از همه ، به یاد این 2 خاطره‌ی تلخ می‌افتم .

یاد همه‌ی آن‌ها گرامی باد ، که مظلومانه جان باختند .

--------------------------------------------------------------

این خاطره در نشریه خبری تحلیلی دریابار با نشانی

http://daryabar.mihanblog.com/post/70

درج شده است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:14  توسط کامران شریفی | 

 

ساعت حدود هشت شب بود . کنار خیابان ـ در جایی که معمولا تاکسی ها نمی ایستند ـ ایستاده بود . با آن همه بزک ، معلوم بود که پنج دقیقه هم معطل نمی شود . به کمتر از زانتیا نگاه نمی کرد . ماشین های گرانقیمت در صف ایستاده بودند . ناگهان چهار ماشین که به صورت دوبله ایستاده بودند ، با هم تصادف کردند و چراغ های عقب و جلوشان خرد شد .

با لبخندی از روی رضایت ، اول به صحنه ی تصادف و بعد به بقیه ی ماشین ها نگاه کرد . در دلش ، شادی عمیقی از این پیروزمندی ایجاد شد .

تصادف ، ترافیک را سنگین کرده بود . دیگر فرصتی برای ایستادن نبود . چند قدم به جلوتر رفت و سوار ماشین موسو شد و . . . رفت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:39  توسط کامران شریفی |