![]() |
![]() |
|
| عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی |
|
حرف ما در بهار : ای بابا ! چه قدر باران می آید ؟ به صحرا که می رویم ، پای مان در گل فرو می رود . خدا کند سیزده بدر باران نیاید ! کاشکی زودتر تابستان بیاید ! حرف ما در تابستان : ای بابا ! چه قدر هوا گرم است ؟ نمی شود برویم بیرون ، قدم بزنیم ! اه ! اه ! تمام بدن مان بوی عرق گرفته ! این آفتاب کوفتی هم که تا مغز استخوان آدم فرو می رود . کاشکی زودتر پاییز بیاید ! حرف ما در پاییز : چه بادی می آید ؟ ! آهای آقا ! مواظب باش موهایت به هم نخورد . آهای خانم ! مواظب باش باد ، روسری ات را نبرد . کاشکی زودتر زمستان بیاید ! حرف ما در زمستان : آآآآآآآآآآی ! خیلی هوا سرد است . تمام نوک انگشت مان یخ زده . کی برود برف پشت بام را پاروکند ؟ ! آهای بچه جان ! مواظب باش لیز نخوری . کاشکی زودتر بهار بیاید ! . آن قدر ناشکر هستیم که نعمت های خدا در این فصل های زیبا را درک نمی کنیم . نمی فهمیم که هر گلی ، بویی دارد . لذت بردن از این همه زیبایی را یاد نگرفته ایم . در طول زندگی مان ، کسی به ما نگفته است آن چه که دارد می گذرد ، روزهای عمرمان است ، و باید از لحظه لحظه ی آن بهره ببریم . . می شود در بهار ، زیر باران قدم زد و خیس شد و لذت برد . مگر کور باشیم که نتوانیم شادابی سبزه ها و شروع دوباره ی زندگی طبیعت را ببینیم . می شود در تابستان ، از پختگی رنگ ها و رسیدن میوه ها لذت برد . باید خیلی بد سلیقه باشیم که لذت ِ خوردن ِ یک لیوان آب یخ ، پس از ورود به خانه را درک نکنیم . در پاییز می شود لذت باز کردن بقچه ها و در آوردن لباس های گرم را برد . یعنی این قدر نمک نشناس شده ایم که در اوج باد و باران پاییزی ، نمی توانیم همجواری آن همه رنگ گرم را ببینیم و حظ کنیم ؟ در زمستان ، درست کردن یک آدم برفی ، می تواند لذت یک روز برفی را نصیب مان کند . در زمستان ، وقتی که نوک انگشتانت یخ زد ، به خانه بیا . کنار بخاری بنشین . به قیافه ی مهربان خانواده ات نگاه کن . آن گاه می بینی که زندگی همیشه زیباست . در بهار ، آن گاه که خیس باران شده یی ؛ در تابستان ، آن گاه که عرق می ریزی ؛ در پاییز ، آن گاه که باد ، کلاهت را با خودش می برد ؛ در زمستان ، آن گاه که لیز خورده یی و همه دارند به تو می خندند ؛ در همه ی این لحظه ها ، خدا را شکر کن که به تو ، چشم و گوش و بینی و دست و پا داده که بروی و ببینی و لمس کنی و بو بکشی و گوش بدهی و درک کنی که زندگی خیلی زیباست . . راستی ، تا حالا شده که پس از چند سال ، به یکی از این غر زدن هایت فکر کنی ، و باز هم غصه بخوری که در بهار . . . در تابستان . . . در پاییز . . . در زمستان . . . ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:7 توسط کامران شریفی |
|
|
امتحان كتبي یک هفته است که اسیر تصحیح برگه های آزمون های کتبی پایان ترم شاگردانم شده ام . تمام برنامه های زندگی ام تحت الشعاع این کار قرار گرفته است . سال هاست که با شنیدن اسم برگه ی امتحانی ، حالم به هم می خورد . نمی توانم این مساله را برای خودم هضم کنم که آزمون کتبی ، بهترین راه برای فهمیدن میزان توانمندی های به دست آمده به وسیله ی یک دانشجو در طول ترم است . در طول این سال ها ، مواردی را دیده ام ، که مرا به سمت بی اعتقادی نسبت به این روش برده است . شاید بد نباشد چند مورد از این خاطره ها را یاد آور شوم : 1 – برای واحد " انسان ، طبیعت ، طراحی " گفته بودم که در پایان ترم ، یک تحقیق به درد بخور می خواهم و نمره را بر همان اساس مي دهم . دو هفته مانده به پایان ترم دستورالعملی رسید و معلوم شد که باید آزمون کتبی گرفته شود . با هماهنگی دانشجویان ، قرار شد 17 نمره را به همان تحقیق بدهم ، و 3 نمره هم بماند برای آزمون کتبی . يعني برايش كلاه شرعي درست كرديم ! تا این جا ، به نظر می رسد که اتفاق خاصی رخ نداده است . اما اگر بشنوید 3 نفر از شاگردانم به خاطر اشتباه خواندن ساعت آزمون ( 3 تا 5 به جای 13 تا 15) ، از طرف آموزش ، از گرفتن نمره محروم شدند ، احتمالا بر این روش آزمون گریه می کنید . چون اصلا خنده دار نیست . 2 – بارها اتفاق افتاده است که دانشجوی مرتب ، مؤدب و باهوشی ـ بنا به هر دلیل ـ نتوانسته خود را در روز آزمون به دانشگاه برساند . به همین دلیل ساده ، زحمت یک ترمش به باد رفته است . 3 – بارها اتفاق افتاده است که یک دانشجوی با استعداد ، در روز آزمون ، به دلیل فشار عصبی ( که از عوارض این نوع آزمون است ) ، قاطی کرده ، و پاسخ این پرسش را برای آن پرسش نوشته است . 4 – مراقبین این گونه آزمون ها معمولا گمان می کنند که با یک گروه تبهکار طرف هستند ، و کوچک ترین حرکت از سوی دانشجو را تقلب حساب می کنند ، و شخصیت او و زحمات کل ترمش را به هیچ می انگارند . یک ضربدر قرمز بر گوشه ی بالای سمت چپ پاسخنامه نقش می بندد ، و دیگر هیچ . 5 – ببخشید . گلاب به روی تان ! اگر فرد آزمون دهنده در وسط جلسه ، دچار اسهال یا استفراغ شود ، تکلیفش چه می شود ؟ ! آیا به او اجازه ی بیرون آمدن از جلسه ، و قضای حاجت را می دهند ؟ يا . . . 6 – درد و مرض هايي هست كه در زمان هاي خاصي به سراغ آدم مي آيد و افكار او را به هم مي ريزد . در آن لحظات ، دانشجو چه گناهي كرده ، كه نمي تواند در آزمون تمركز داشته باشد ؟ . . بر همین اساس ، ترجیح می دهم یا درس های تئوری را نپذیرم ، یا آزمون آن ها را به روشی که دلم می خواهد ، برگزار کنم . روش هایی را که تا کنون انجام داده ام ، این ها هستند : 1 - گمان من این است که جلسه ی آزمون هم یکی از جلسات کلاس است و دانشجو در همان جلسه نیز باید راهنمایی شود . به همین دلیل ، اگر در آن جلسه ، دانشجویی از من سؤالی بکند ، حد اقل نیمی از پاسخ را به او لو می دهم ! 2 – نکات کلیدی درسم را می دانم . می دانم که دانشجوی من پس از این کلاس چه چیزهایی را باید بداند که به دردش بخورد . به همین دلیل ، در آخرین روزهای کلاس ، به راحتی ، چند پرسش مهم و کلیدی را که حتما در آزمون خواهد آمد ، به آن ها خواهم گفت ! 3 – حد اقل یک سوم از نمره ی پایان ترم را برای تحقیق در نظر می گیرم ، تا دانشجو را مجبور کنم محض رضای خدا ، سری هم به کتابخانه بزند ! البته طبیعی است که بعضی از دانشجویان ، حال تحقیق ندارند و اولین کتابی را که گیر بیاورند ، می دهند برای تایپ ! از نظر من هیچ اشکالی ندارد . ولي وقتی از 7 نمره ی تحقیق ، فقط یک نمره را ـ به خاطر مرتب بودن تحقیق ـ بگیرد ، یاد می گیرد که در آینده ، سر خودش را کلاه نگذارد . 4 – جدا از نمره ی تحقیق ، قسمت دیگری از نمره را براي فعالیت کلاسی در نظر می گیرم ، تا اولا زحمت کسانی که در طول ترم همراهی ام می کنند ، به هدر نرود . در ثانی ، کسانی که به کلاس اهمیت نمی دهند و گمان می کنند با 2 شب خر خوانی می توانند نمره ی مفت بگیرند ، دماغ شان می سوزد . 5 – بیشترین نکات کلیدی درس را در طول ترم با دقت بیشتری ـ آموزش می دهم . بر همین اساس ، اگر دانشجویی در طول ترم ـ آرام و با تمرکز ـ به درس گوش بدهد ، حد اقل نمره ی 15 را خواهد گرفت . کسانی که از درس های تئوری من ، نمره ی قبولی گرفته اند ، ارزش و معنای نمره ی 15 را خوب می فهمند . . . . خلاصه ي كلام اين كه از شنیدن اسم آزمون کتبی و برگه ی امتحانی ، حالم به هم می خورد و هنوز نتوانسته ام این مساله را برای خودم هضم کنم که آزمون کتبی ، بهترین راه برای فهمیدن میزان توانمندی های یک دانشجو در طول ترم است . و هر روز ، مواردی را مي بينم ، که مرا بیشتر به سمت بی اعتقادی نسبت به این روش پیش مي برد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:55 توسط کامران شریفی |
|
|
او هم کسی بود از جنس ما . مثل همه ی ما نفس می کشید و مثل همه ی ما غذا می خورد . او هم مثل خیلی از ما ، دوربینی داشت و با آن عکس می گرفت . او هم مثل همه ی ما ، فیلم هایش را ظهور می کرد . مثل همه ی ما ، عکس هایش را روی کاغذ حساس چاپ می کرد و مثل همه ی ما ، قاب شان می کرد . اما انگار خدا او را به گونه ی دیگری دوست داشت . آخر او عکس هایی می گرفت که ما نمی گرفتیم . جاهایی می رفته بود که ما نرفته بودیم . انگار خدا او را به گونه ی دیگری دوست داشت ، که ابرها و آسمان ، زمین و رودخانه ، و خورشید و باران ـ همه و همه ـ کمکش می کردند تا بهشت های ایران را به ما بنمایاند . نظر کرده یی بود که خدا به وسیله ی او ، زیبایی های خود را به ما نشان داد . فقط دو بار او را دیدم ؛ یک بار در جشن خانه ی عکاسان ایران ، که به پاس زحمات فراوانش مورد تقدیر قرار گرفت و جمعیت به احترامش ایستاد و کف زد . یک بار هم خرداد امسال ، زمانی که در نگارخانه ی او ( نیکل ) ، نمایشگاه عکس داشتم . در این دو دیدار ، بین ما کلمه یی ـ حتی سلام و علیکی ـ رد و بدل نشد . اما مگر اهمیتی دارد ؟ هنرمند با آثارش زنده است و من مخاطب ـ بارها و بارها ـ با آثارش سلام و علیک داشته ام .
نیکل فریدنی در گذشت . او ایران را به مثابه ی قسمتی از بهشت عکاسی کرد ، و تا ابد برای خود صالحات باقیات خرید . هر گاه ـ در زمان حیاتش ـ آثارش را می دیدم ، می گفتم : روحت شاد نیکل . اکنون باید برای همیشه بگویم : روحت شاد نیکل . روحت شاد نیکل . روحت شاد نیکل . روحت شاد نیکل .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:45 توسط کامران شریفی |
|
|
یک روز ، ساعت 30 : 7 صبح داشتم از خیابانی عبور می کردم . یک گوشی موبایل مدل بالا را دیدم که روی زمین افتاده بود . آن را برداشتم و روی سکوی کنار پیاده رو گذاشتم ؛ به این امید که کسی به آن لگد نزند و صاحبش هم بتواند آن را به راحتی پیدا کند . چند قدم که دور شدم ، به این فکر کردم که بهتر است برگردم و گوشی را بردارم . بالاخره صاحبش تماس می گیرد و به او نشانی می دهم و می آید و گوشی اش را می برد . در این صورت ، کسی هم به آن لگد نمی زند ! . برگشتم و دیدم که گوشی موبایل را شخص دیگری برداشته بود . کل این اتفاقات ، در کمتر از 10 ثانیه رخ داد . . . . از آن زمان تا کنون ، بیش از سه ماه می گذرد . . امروز بالاخره تصمیم گرفتم که پیش خودم فکر کنم انشاءالله آن کسی که گوشی را برداشته ، یا صاحبش بوده ، یا کسی بوده که پیش خودش فکر کرده که " گوشی را بر می دارم . بالاخره صاحبش تماس می گیرد و به او نشانی می دهم و می آید و گوشی اش را می برد . در این صورت ، کسی هم به آن لگد نمی زند " ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:40 توسط کامران شریفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه . مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران . در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم . |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت خبری عصر ایران خبرگزاری مهـــر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|