![]() |
![]() |
|
| عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی |
|
به خدا روی این عکس ، هیچ تکنیک فتوشاپی انجام نداده ام . در لحظه ی تحویل سال 1383 ، برف می بارید . سبزه را کنار پنجره بردم و این عکس را گرفتم . وقتی که برف می بارد ، درخشش رنگ ها کم می شود و به خاکستری نزدیک می شوند . با فلاشی که استفاده کرده ام ، حالت ضد نور سبزه هم از بین رفته است . وقتی که نور فلاش - به عنوان یک نور متفاوت با نور طبیعی - به جسمی برخورد می کند ، به واسطه ی اختلاف نوری که به وجود می آید ، انگار که 2 عکس جدا از هم ، بر روی هم چسبانده شده اند . به همین دلیل است که می گویم به خدا روی این عکس هیچ تکنیک فتوشاپی انجام نداده ام ! ! بهارتان فرخنده باد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:29 توسط کامران شریفی |
|
|
همیشه دلم برای اسفند می سوزد . هیچ کس به فکراسفند نیست . یک عده به این فکر می کنند که این اسفند لعنتی کی تمام می شود ، تا زودتر به بهار برسیم . بعضی ها هم پیش خود می گویند : " ای بابا ! باز هم این اسفند لعنتی رسید و باید برای عید ، خرید کنیم ! " همیشه برای متولدین 15 اسفند تا اول فروردین خیلی دلم می سوزد . آخر هیچ کس به فکر آن ها نیست . همه به چیز دیگری فکر می کنند . کسی وقت نمی کند به جشن تولد آن ها برود . حتی خیلی ها یادشان می رود یک تبریک خشک و خالی به آن ها بگویند ! خلاصه این که کمتر کسی در روزهای اسفند مظلوم ، به فکر بهره گیری از همین روزهاست . به نظر من ، مردم در این ماه ، آن قدر گرفتار کارهای دیگر هستند ، که وقت ندارند فکر کنند که الان در چه زمانی به سر می برند . فقط گاهی اوقات ، پیش خود حساب می کنند که چند روز مانده تا اسفند تمام شود ؟ من همیشه به این فکر می کنم کسانی که اسفند مظلوم را بی خیال می شوند تا به بهار برسند ، آیا واقعا می دانند که باید در بهار چه کاری انجام بدهند ؟ آیا آن قدر دقیق برنامه ریزی کرده اند ، که فقط منتظر رسیدن روز موعود هستند ؟ من که فکر نمی کنم ! ! ! !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:3 توسط کامران شریفی |
|
|
این داستان را دیشب که دلم از اندیشه و دنیای کوچک بعضی افراد خسته شده بود ، در ذهنم ساختم :
روزگارمان بر وفق مراد بود و بگو بخندمان ، فراوان. در قلمرومن ، نابخردان اندک بودند . در قلمرو من ، آزادگان آرامش داشتند . در قلمرو من ، کسی از بیان عقایدش ترسی نداشت ؛ حتی آن کسی که از من خوشش نمی آمد . . روزی تصمیم گرفتم از حکمرانی کناره گیری کنم . سران حكومتي تصميم طرفتند شاه جوانی را به جایم بياورند . او کسی بود که همیشه برنامه هایم را می ستود . اما همین که به قدرت رسید ، رفتار دیگری از خود بروز داد . اولین دستورش این بود که همه باید در برابرش زانو بزنند . به آن ها چنین فهماند که مردمان همیشه باید پایین تر از شاه باشند . برای آنان که مملوک مادرزاد بودند ، چنین دستوری ، دلنشین بود . کسی آمده بود که به آن ها دستور می داد . دیگر نیاز نبود مانند دوره ی من ، برای آینده ی خود تصمیم بگیرند . همان ها بلافاصله برای صله گرفتن از شاه جوان ، لب به دشنام من نیز گشودند . . پاره یی از مردمان ، کلامش را نپذیرفتند . لب به اعتراض گشودند و آزادی و آرامش خواستند . در خفا ، زبان شان را برید و لب های شان را دوخت . به او تعظیم نکردند و با قامت افراشته و سینه ی ستبر ، در مقابلش ایستادند . پنهانی فرمان داد پای آنان را از زانو قطع کنند . . گروه سومی نیز بودند که می دانستند این دولت ، مستدام نمی ماند . پس افکار خود را ـ به خاطر جبر زمانه ـ پنهان نمودند . برای آن که در آینده ، پاهای شان را لازم داشتند ، زانو زدند . . حالا شاه جوان با شادمانی ، به همگان می گفت : " آهای مردمان ! حکومت مرا ببینید . آیا کسی را می یابید که از من ناراضی باشد ؟ " اما دیگر هیچ شخص معترضی زبان نداشت که چیزی بگوید . نوچه هایش دور و اطرافش را گرفته بودند و مرتب برایش خبر از رضایت مردم می دادند . و او سرخوش از این رضایت ، به ارضای نفسانیات خود مشغول بود . جالب آن که هر جا می رفت ، به جای آن که از قدرت و توانمندی های خود بگوید ، مرا زیر سؤال می برد . دیدن این مردم ، برایم دشوار بود . شاه جوان هیچ کدام از نصایح مرا نیز نمی شنید . در دربار چنین شاهی زندگی کردن ، شریک شدن در گناهانش بود . او در فضایی تربیت و بزرگ شده بود که به جز تحقیر ، چیزی برایش به یادگار نمانده بود . تصمیم گرفتم دربارش را رها کنم . . . . . اکنون در کنار تو و گله ات ، احساس آرامش می کنم . صدای زنگوله ی گوسفندانت ، مرا به وجد می آورد . کاش من هم مانند تو ، غمی به جز سلامت این چند گوسفند نداشتم . اما نمی توانم . من مردمانم را دوست دارم و نگران شان هستم . می دانم که چه توانایی هایی دارند . اما می دانم که مقاومت مردمان نیز حدی دارد . می دانم که حکومت های مردم خر کن ، دوام بیشتری دارند . نگران چاپلوسان نیستم . آنان در هر حکومتی ، زندگی کاسبکارانه ی خود را ادامه می دهند . نگران آنانی هستم که به خاطر اندیشه ی بلندشان ، زانوان شان قطع شد و لبان شان دوخته شد . نگران آنانی هستم که به خاطر مصلحت و آینده ، زانوان شان را بر زمین گذاشته اند . مبادا زانوی شان به خاک زمین عادت کند . نکند دیگر قامت شان راست نشود . نکند یادشان برود که روزی روزگاری ، سینه یی ستبر داشتند . نکند . . . . . شبان مهربان ! نان و شیرت را با من قسمت کردی ، بدون آن که مرا بشناسی . خوش به حالت که چنین قلب مهربانی داری . شبان مهربان ! کاش شاه جوان نخواهد که تمامی حقارت های شخصیتی خود را در سرکوفت به آن مردمان جست و جو کند . شبان مهربان ! کاش آن مردمان باز هم دوران خوش و آرامی را تجربه کنند . . شبان مهربان ! اکنون که از داستان من خسته شدی و می خواهی از دست من ، به گوسفندانت پناه ببری و برای آن ها نی بنوازی ، برای شان ( برای مان ) " نوایی نوایی " را بنواز . بنواز شبان . بنواز ، که دلم تنگ است . بنواز . بنواز . بنواز . بنواز . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:1 توسط کامران شریفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه . مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران . در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم . |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت خبری عصر ایران خبرگزاری مهـــر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|