تبليغاتX
تصویر و کلام
عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی
 

امروز بعد از ظهر نشستیم و فوتبال ایران و کره ی شمالی را نگاه کردیم . بر خلاف همیشه ، 44 نفر داشتند دنبال 2 تا توپ می دویدند . نمی دانم ساعت شان چگونه کار می کرد . بلافاصله بازی به دقیقه ی 110 رسید و بازیکن شماره ی 22 ایران ، 2 توپ را وارد دروازه ی کره کرد . اما جالب بود که تلویزیون نتیجه ی بازی را 11 به 00 اعلام کرد !

در نیمه ی دوم بازی هم بازیکن شماره ی 66 ما ، 2 توپ دیگر را وارد دروازه ی کره کرد . نتیجه شد 22 به 00 ! بازیکنان حریف هم مزد کمی از زحمات خود را گرفتند و 2 گل را به صورت همزمان به ما زدند . نفهمیدم از این 22 بازیکنی که علی دایی داخل زمین گذاشته بود ، چرا یک نفر به خودش زحمت یارگیری نداد . . .

وقتی بازی در دقیقه ی 990 با نتیجه ی 22 به 11 به نفع ایران به پایان رسید ، به پشت بام رفتیم و آنتن را ـ که چرخیده بود ـ درست کردیم ! ! !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:22  توسط کامران شریفی | 

دست شان درد نکند . بالاخره برج میلاد را آماده کردند . شاید اگر یک معمار بخواهد راجع به این برج اظهار نظر کند ، از نوع بتون و جنس فلزات به کار برده شده احساس افتخار کند .

ولی من به عنوان یک شهروند از دیدنش لذتی نمی برم . به نظرم ، برج زیبایی نیست . قشنگی خاصی ندارد . همین جوری خشک رفته بالا که چه بشود ؟ لا اقل می توانستند نمای آن را با یک اسلیمی تزیین کنند . ضمن آن که این برج ـ دقیقا ـ شبیه برج دیگری است که سال ها پیش در جای دیگری از دنیا ساخته شده ، و نمی شود در آن ، معماری ایرانی را دید . احساس می کنم این برج ـ لا اقل از نظر زیبایی ـ به هیچ وجه نمی تواند رقیبی برای برج آزادی ( شهیاد سابق ) باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:43  توسط کامران شریفی | 

اول مهر 1359 بود که به عنوان دانش آموز کلاس اول ابتدایی به مدرسه رفتم . اما بر خلاف سایر مدرسه رفته ها ، هیچ خاطره یی از این روز ندارم . مهم ترین خاطره ی من از آن روزها ، به روز 31 شهریور بر می گردد :

در آن روز ، روی یک پیت فلزی استوانه یی نفت ( ایرانول ) در وسط حیاط نشسته بودم . پدرم داشت سرم را برای فردا ـ که شروع مدرسه بود ـ می تراشید ؛ با آن سرتراش های دستی که مرتب گیر می کرد و داد آدم را در می آورد ! در حال التماس کردن به پدر بودم که کمی مراعات کند . پدرم هم هی با من چانه می زد ، که یعنی دارد تمام می شود و دیگر چیزی نمانده . در میان این گیر و دار بودیم که غرش وحشتناکی به گوش مان رسید . وقتی بالای سرم را نگاه کردم ، پرنده ی سیاه بزرگی را دیدم که به سرعت عبور کرد . چند لحظه بعد ، صدای انفجار بلند شد . . .

می گفتند : هواپیماهای عراقی ، پالایشگاه نفت کرمانشاه را بمباران کردند . در عالم کودکی ، بزرگ تر از مغازه ی نفت فروشی محله ی خودمان را ندیده بودم ! گمان کردم که پالایشگاه هم به همان اندازه است ! فردایش به مدرسه رفتم . آیا باید از لحظه ی ورود به مدرسه ، خاطره داشته باشم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:0  توسط کامران شریفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه .
مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران
.
در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم .

پیوندهای روزانه
سایت خبری عصر ایران
خبرگزاری مهـــر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مرداد 1386
پیوندها
امیر فرهاد بخشی
امین عابدی
کورش سلیمانی
فرزاد ادیبی
قصرشيرين " شهـر خـاطـره "
رضا هدایت
غلامحسین محبی
فرهاد ابوالفتحي
عبدالله مرادی
دکتر محمد روشن
دکتر پیمان پاکزاد
سید سعید قاسمی
فتوبلاگ آرام خانمحمدی
فتوبلاگ آرش کریمی
انجمن عکاسان کرمانشاه
موسسه آموزش عالي سوره
عکاسی دات کام
لغت نامه دهخدا
موزه ي هنرهاي معاصر تهران
خانه ی عكاسان ايران
فرهنگسرای زبان کُردی
جشنواره خاطرات تلخ و شیرین دانشجویی
مجله ی هنری هفت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM