![]() |
![]() |
|
| عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی |
|
ساعت حدود هشت شب بود . کنار خیابان ـ در جایی که معمولا تاکسی ها نمی ایستند ـ ایستاده بود . با آن همه بزک ، معلوم بود که پنج دقیقه هم معطل نمی شود . به کمتر از زانتیا نگاه نمی کرد . ماشین های گرانقیمت در صف ایستاده بودند . ناگهان چهار ماشین که به صورت دوبله ایستاده بودند ، با هم تصادف کردند و چراغ های عقب و جلوشان خرد شد . با لبخندی از روی رضایت ، اول به صحنه ی تصادف و بعد به بقیه ی ماشین ها نگاه کرد . در دلش ، شادی عمیقی از این پیروزمندی ایجاد شد . تصادف ، ترافیک را سنگین کرده بود . دیگر فرصتی برای ایستادن نبود . چند قدم به جلوتر رفت و سوار ماشین موسو شد و . . . رفت .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:39 توسط کامران شریفی |
|
|
از همان سه چهار سالگی مدل طراحی اش می شدم .
از من طراحی می کرد . بعد ، همان کاغذها را به من می داد که روی شان نقاشی بکشم . من هم در عالم کودکی ام ، دور و بر طراحی هایی که از خودم شده بود ، شیر و پلنگ و خانه می کشیدم .
کمی که بزرگ تر شدم ، مرا با خود به کلاس هایش در مرکز آموزش هنرهای تجسمی ارشاد در طبقه ی بالای نمایشگاه هنری میدان مصدق کرمانشاه می برد . یا مدل نقاشی شاگردانش می شدم ، یا پشت یک سه پایه می ایستادم و در پنج شش سالگی شاگردی اش را می کردم . در اوج جنگ و بمباران شهرها ـ به پشتوانه ی ارشاد ـ نخستین هنرستان هنرهای تجسمی را در شهر کرمانشاه تاسیس کرد و امروز آن هنرستان پس از 23 سال همچنان به تربیت هنری جوانان آن منطقه مشغول است .
در سال 1368 من نیز هنرجوی آن جا شدم . حالا دیگر به خاطر شغلی که در تهران داشت ، کمتر به کرمانشاه می آمد . عطش آموختن از او هر روز در من بیشتر می شد . برای رسیدن به او و یادگیری بیشتر ، فقط یک راه در ذهنم نقش بسته بود ؛ درس بخوانم و به دانشگاه های حاضر در تهران راه پیدا کنم . وقتی در شهریور 1372 فهمیدم که با رتبه ی 7 به دانشکده ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران راه یافته ام ، دیگران خوشحال از پذیرش من در آن جا بودند و من خوشحال از رسیدن به او .
روزی که مرا برای ثبت نام به آن جا برد ، به من گفت : " قدر درس خواندن در این مکان با ارزش را بدان . یکی از آرزوهای زندگی ام ، درس خواندن در این جا بوده است " . جمله ی آخرش را با مقداری حسرت گفت . بعدها فهمیدم که 19 سال پیش از آن روز ـ یعنی در سال 1353 ، زمانی که من تازه به دنیا آمده بودم ـ در رشته ی نقاشی دانشکده ی هنرهای زیبا قبول شده بود . اما مشکلات مالی خانواده به او اجازه ی تحصیل در شهری غیر از کرمانشاه را نداده بود . تازه فهمیدم که چرا با آن همه شوق به هنر ، در رشته ی فیزیک دانشگاه رازی کرمانشاه درس خوانده بود . دلیل تحصیل در رشته ی گرافیک دانشگاه آزاد در سال 1366 را هم فهمیدم ؛ کسی که یک بار از دانشگاه های دولتی مدرک بگیرد ، حق حضور در رشته ی دیگری در همان مقطع را ندارد . و او مجبور بود که در آن زمان ـ به شوق تحصیل در رشته ی هنر ـ زن و 2 فرزندش را هفته یی چند روز تنها بگذارد و به تهران بیاید . جالب آن بود که وقتی به سال دوم رسیده بود ، به دانشجویان سال پایینی خود درس می داد ! جالب تر آن که سه بار در سال های ۱۳۴۸ ، ۱۳۵۶ و ۱۳۷۱ امتیاز استفاده از بورسیه برای تحصیل در خارج از کشور را به او دادند و هر بار به دلیلی نشد که برود . چهارم مهر 1372 مرا به دانشگاه رساند و در سر اولین کلاس حاضر شدم . ماه عسل زندگی در کنار او برایم آغاز شده بود . شوق فراوانی برای یادگیری از او داشتم . می خواستم از لحظه لحظه ی آن ماه عسل استفاده کنم . اما عمر این دوران شیرین حتی به یک ماه و نیم هم نکشید . روز یکشنبه شانزدهم آبان ، سوار بر رنو در حال بازگشت از کرمانشاه بود که پیش از رسیدن به " آوج " به دلیل نقص فنی ، ماشین اش از مسیر خود منحرف شده و سرنشینانش را به زیر کمپرسی فرستاده بود . خودش در دم ، پرواز کرده بود . اما پرواز عمه زهرا با نیم ساعت تاخیر صورت گرفته بود . وقتی که سه شنبه ـ یعنی دو روز بعد ـ بر سر مزارش نشسته بودم ، درک این نکته که در آغاز آن دوران شیرین ، برادرم ؛ آقا مرتضی را از دست داده ام ، بسیار دشوار بود . رفتن بی برنامه اش بد جوری کمرم را شکست . حالا من بودم و غم بی برادری . من بودم و پرپر شدن تمام آرزوها . . .
امروز این غم ، برایم پانزده ساله شد . اما هنوز ذره یی کهنه نشده . هنوز تازه ی تازه است . هنوز هم وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ، جای خالی اش را می بینم . و به همین دلیل است که همین الان هم ـ هنگام نوشتن این مطلب ـ بسته شدن راه گلو و خیسی چشمانم را حس می کنم . یادش به خیر . خوب برادری بود . برای شادی روحش دعا می کنم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:34 توسط کامران شریفی |
|
|
1 ـ چهارشنبه 10 مهر 1387 : عید سعید فطر بر عموم مسلمانان مبارک باد .
2 ـ دوشنبه 6 آبان 1387 ساعت 9 صبح . تهران ـ خیابان آزادی ـ بین آذربایجان و خوش ـ فروشگاه تعاونی تامین اجتماعی . فردا مواد غذایی مربوط به ماه مبارک رمضان توزیع خواهد شد .
3 ـ سه شنبه 7 آبان 1387 ساعت 9 صبح . همان مکان . هنوز خبری از توزیع کالاها نیست .
4 ـ چهارشنبه 8 آبان 1387 ساعت 9 صبح . ! ! ! ! ! !
برای دیدن این عکس ها در سایت خبرگزاری مهر به نشانی زیر مراجعه کنید : |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:39 توسط کامران شریفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه . مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران . در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم . |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت خبری عصر ایران خبرگزاری مهـــر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|