![]() |
![]() |
|
| عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی |
|
1 - در نیمهی دوم سال 1365 ، بمباران شهرها به اوج خود رسیده بود . به اندازهیی که دیگر آژیر سفید زده نمیشد . همیشه در وضعیت احتیاط بودیم ؛ یعنی آژیر زرد . عراق برایمان جنگ روانی هم راه انداخته بود . هواپیماها فقط روزهای یکشنبه ، کرمانشاه را بمباران میکردند . ما هم در این روز از هفته ، میدانستیم که سهمیهی بمب داریم ! عادیترین بمباران ، مربوط به پالایشگاه نفت بود . روز یکشنبه 28 آذر 1365 هم روزی از همان روزها بود . ظهر بود . داشتم به سمت مدرسه ی راهنمایی شهید بهمن محمدی می رفتم ، که صدای آژیر خطر از بلندگوهای هوانیروز پخش شد . اولش گفتم : " بیخیال ! از این آژیرها ، زیاد میزنند . این هم مانند دفعات پیش است " . چند قدم دیگر که جلو رفتم ، یاد یکشنبهها افتادم و بیخیال مدرسه شدم . لحظاتی بعد ، صدای انفجارهای فراوان ، خبر از حادثهیی تلخ می داد . وقتی پس از پایان بمباران به مناطق بمبارانشده رفتیم ، دیدم بله . حدسم درست بود ؛ میدان وزیری را بمباران خوشهیی کرده بودند . آن جا بود که معنای جوی خون را فهمیدم . . . . اما عراقی ها نامردی کردند و بر خلاف قرار و مدارشان ( ! ! ) روز سهشنبه 30 آذر 1365 هم بمباران دیگری را ترتیب دادند . خدا لعنتشان کند . پناهگاه پارک شیرین را زدند . زن و بچهی مردم در قرمزی خون خود غلطیدند و قرمزی هندوانههای آن شب را ندیدند ! . 2 – چند سال پیش ، قرار بود که به کارگردانی سید سعید قاسمی ، مجموعه برنامهیی ساخته شود به نام " وضعیت قرمز " . این برنامه اختصاص داشت به یادآوری خاطرات بمباران شهر . میرفتیم و با بازماندگان جانباختگان جنگ شهرها گفت و گو میکردیم . در یکی از این برنامهها ، به خانهی مردی رفتیم که همسرش را در پناهگاه پارک شیرین از دست داده بود . از همسر بعدی خود ، صاحب چند فرزند شده بود . اما هنوز قسمتی از دیوار خانهاش را به تصاویر همسر از دسترفتهاش اختصاص داده بود . در حالی که همسرش در نزدیکیاش ایستاده بود ، شروع کرد به توصیف لحظهی جان باختن همسر سابق و نیز فرزندش در داخل پناهگاه . در میانهی مصاحبه ، مانند سیل اشک میریخت . همهی ما هم در حال اشک ریختن بودیم . اشکهایش ـ هنوز که هنوز است ـ در ذهنم مانده است . . حالا هر وقت به شب یلدا میرسم ، اول از همه ، به یاد این 2 خاطرهی تلخ میافتم . یاد همهی آنها گرامی باد ، که مظلومانه جان باختند . -------------------------------------------------------------- این خاطره در نشریه خبری تحلیلی دریابار با نشانی http://daryabar.mihanblog.com/post/70 درج شده است .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:14 توسط کامران شریفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه . مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران . در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم . |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت خبری عصر ایران خبرگزاری مهـــر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|