![]() |
![]() |
|
| عکاسی - گرافیک - حرف های خودمانی |
|
ساعت حدود هشت شب بود . کنار خیابان ـ در جایی که معمولا تاکسی ها نمی ایستند ـ ایستاده بود . با آن همه بزک ، معلوم بود که پنج دقیقه هم معطل نمی شود . به کمتر از زانتیا نگاه نمی کرد . ماشین های گرانقیمت در صف ایستاده بودند . ناگهان چهار ماشین که به صورت دوبله ایستاده بودند ، با هم تصادف کردند و چراغ های عقب و جلوشان خرد شد . با لبخندی از روی رضایت ، اول به صحنه ی تصادف و بعد به بقیه ی ماشین ها نگاه کرد . در دلش ، شادی عمیقی از این پیروزمندی ایجاد شد . تصادف ، ترافیک را سنگین کرده بود . دیگر فرصتی برای ایستادن نبود . چند قدم به جلوتر رفت و سوار ماشین موسو شد و . . . رفت .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:39 توسط کامران شریفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كامران شريفي
متولد 1/5/1353 كرمانشاه . مدرس گرافیک و عکاسی در دانشگاه های شهر تهران . در این وبلاگ برای کسی تبلیغ نمی کنم . به سفارش کسی نمی نویسم . فقط برای دل خودم می نویسم . اجباری هم در نوشتن ندارم . اگر ذهنم یاری نکند ، چیزی نمی نویسم . |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت خبری عصر ایران خبرگزاری مهـــر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|